حقيقت
چون لكه ابري
ميان خورشيد و ماه در گذر است
و گا ه
آنچه تو را به حقيقت نزديك
خود از حقيقت تهي است
و خود
كه خداي توست
حقيقي ترين مي نمايد .
هلهله ها ی شبانه
سرخ و زرد و سبز
چشمک ستاره گان
بر تاریکی شب های مدام
چشم هر غریبه ای را می نواخت
من که سال ها پیش مرده بودم
و تنهایی ام عادتی تاریخی
با دیده ی شگفت از مو ج های شور
سرخ و زرد و سبز
کفش هایم را جفت
و به زیبایی زندگی پیوستم
دختران با گل های زرد بر گیسوان شبق
روبان های سبز
بر پیشانی های سبز
تندیس هایی از آواز های شوق
بر سنگ فرش خاکستری
رنگ رنج از کدورت زمین می ستردند
شب یکم
شب دوم
شب سوم
شب بیست و دوم
برادران سبز پوش در چکمه های سیاه
بر سنگ فرش خاکستری
رنگ رنج را رج می زدند
دختری می گر یست
گل های زردش را ولگردی لهیده بود
جوانی فریاد می کشید
بازوی سبزش را دزدی دریده بود
مادرم مدام می گفت :
- دختر جان شب بیرون نمان !
- پروانه های زرد را بر پیراهن مشکی ات
سنجاق بزن !
دوباره دلم گرفت
پروانه های زرد . . .
روبان های سبز بر گیسوان شبق . . .
خانه ی برناردا آلبا آ خرین اثر ادبی فدریکو گارسیا لورکا (1936-1898) است که در زمان حیات خویش موفق به دیدن آن بر صحنه ی تاتر نشد .نخستین بار در1945دربوینس آیرس به صحنه رفت.به گفته ی لورکا ،این نمایش در حقیقت سه سند تصویری از زندگی زنان روستایی آن دوران است. زنانی که با زنجیر زمخت سنت بسته شده اند .زبان نمایش بسیار ساده ،اما گزنده وتلخ است. شدت هیجان و احساس آن را به اکسپر سیونیسم نزدیک می کند ، اما به علت توجه لورکا به ساختار اجتماعی قدرت ونگاه به موضوع های اجتماعی مانند : سنت وانقلاب ،این نمایش نامه را به اثری رآلیستی و در همان حال نماین ( سمبلیک ) نزدیک تر کرده است ؛زنان نمایش از سویی بازگو کننده ی واقعیت زندگی زنان در خانواده های اسپانیایی آن دوران ، و از سوی دیگر ، نمادهای ساختار اجتماعی قدرت هستند .و شاید به همین دلیل است که غیر شاعرانه ترین اثر لورکا به شمار می رود .این تراژدی تکمیل کننده ی سه گانه ی عروسی خون ،یرما ،خانه ی برنارد آلبا است .درام هایی بومی که از نظر مضمون وسنت های اندلسی شبیه به هم، اما از نظر مفهوم و تکنیک ویژگی خاص خود را دارند. داستان نمایش بر روی خرابه های زندگی برنارداکه به تازگی همسرش را از دست داده است، استوار می شود. پایانی بر یک زندگی بدون عشق وپوسیده در سنت های کهنه،دختران برناردا،پونسیای خدمت کار و مادر دیوانه ی برناردا (خوزفا) همه با مرکز ثقل نمایش، نماد قدرت طلبی،درگیرند.
در جایی که عشق و مهربانی ممنوع باشد،نا خودآگاه همه در پی آن جاری می شوند. عشق(آزادی) در برابر قدرت و سنت پا فشاری می کند،لورکا در این نمایش با دیدی روانکاوانه به عمق شخصیت ها نفوذ می کند، آدلا شجاع ترین فرد نمایش در حقیقت عاشق ترین آنهاست. ستمگرترین زن نمایش، بی عشق ترین آنها،برناردا است، واسطه ی مرگ ونابودی نماد آزادی وعشق؛ خواهر کینه توزی است که توان به دست آوردن عشق (آزادی) را ندارد. مردان نمایش حضوری جز در نام (صوری) ندارند. در جامعه ی مرد سالار،دختران جوان عشق را در وجود مردی می بینند که شاید گریزگاهی گردد.
خانه ی بر ناردا آلبا نمایش تراژیکی از اندوه ورنج زنان در زیر بار ستم گرانه ی سنت است،سنت های ماندگاری که چون خزه به روح انسان ها بسته می شوند.فرو پاشی ارزش های انسانی زنی ما نند برناردا،که می توانست زنی با ویژگی های انسانی باشد،نشان از آن دارد که او نیز مانند سایر زنان نمایش قربانی نظم کهن است. او که سال ها بدون عشق زیست،تبدیل به ارابه ی سنت می شود،و رویاروی عشق و زندگی.
اوج تراژدی در پایان نمایش در دفاع شرافتمندانه ی آدلا از خویش یا آزادی خویش که به مرگ اندوهبار او می انجامد،است؛ وبار دیگر لورکا چه زیبا،عشق ومرگ را در کنار هم نهاد.
" ماه سرد است
در هاله ی خود
عشق من مرده است ."
"این معمای زنده و ابدی عشق است."
به خاطره ی محمد حقوقی
مردی از تبار شعر و اندیشه
باریک بو د و بلند
با برقی سبز
در نجابت قهوه ا ی پلک
همواره بود . . .
گرمای کویری
از حنجره ای حسا س
گوشم را می نواخت
زنده رودی
که ملایم و شاعرانه
از کنا ره های خشک می گذ شت .
۳/ ۵ ۱۳۸۸
این کتاب در دست انتشار است .
ترجمه یا برگردان ادبی
گرایشی از
آ فرینش هنری
است
رزه اوسلندر Rose Auslander
بهار Spring
پرنده دريايي بال مي تكاند icebird shed its Feathers
نسيم بشاش Radiant breezes
پرندگان بال گشوده مي آورد .bring Full blown birds.
شكوفه ها Blossoms
از نژادهاي گونه گون of all races
رنگ باخته در خاطره هايمان hibernating in our memory
بيدار مي گردند awake
ما باغي هستيم we are a garden
در دنيايي بيدار in a world of waking
قلب كبودمان باز مي زند our lilac heart has anew beat
در توافقي سبز با درختا ن in green agreement with the teers
كه شكوه شان در صبوري گياها ان whose splendear opens with the patiens
تصوير مي شود .plants portray
سبز سبز Green Green
هجاهاي بال گسترده the Feathered syllables
رنگين كمان هاي كوچك the little rain bows
درميان in between. .
آسمان
دو ابر سرخ
و ستاره ای زرد
كه پديدار آمد
شب
بهمن
و زمين
كه در خويش مي گردد
شب
دست هايم
و پروانه هاي سوزنده
بر چراغ .
فانوس بهادروند
تا شعر بومی..
شعرسخنی است شسته و ازوجود برآمده که ناگزیر مسیری را طی می کند. این مسیراززمان جنینی شاعر در بطن مادر شروع می شود .
چگونگی زیست شاعر طبیعت پیرامون برای مثال: زندگی درکنار کوه کویر جنگل ودریا . زندگی خانوادگی واجتماعی : روستا شهر ستان شهرهای بزرگ قاره . شاعرمی توانددرهر کدام از این محیط ها به دنیا آمده رشد کرده وشعرهایش راسروده ورفته باشد.
واژه ی بوم یا مرز در زبان پارسی به معنای مرز و زیست گاه آمده است.پس شعر بومی مرزجغرافیایی ویژه ای داردکه زبان وگویش آن سرزمین تعریف می کند.
گاه پنداشته می شود درشعر زبان ، همه چیزیعنی تمامی موجودیت شعر است. بله باکلمات می توان تا اندازه ای به کشف رسید اما آنچه یک شعر را بومی می کند فرهنگ خفته وکشف نشده درپشت واژه گان است. که تاریخ فرهنگ آن سرزمین است.
بوی برگ بلوط یا چویل برای کسی که رستن آن را در تجربه ی زندگی خود ندارد ملموس نیست . واین یک مثال ساده است تادریابیم که شعر بومی به شعری می گویند که رنگ وبوی مرز وبوم منحصر به فردی داشته باشد.
شاعر افریقایی از چیزهایی در اینجا ‘ گیاهان سخن می گوید که برای کسی که درتهران ویا یزد زندگی می کند هیچ گونه خاطره ای را زنده نمی کند ومبهم است.
این نکته به این معنا که در شعر بومی خلاقیت وجود ندارد نیست .کشف مساوی با خلاقیت است. هرچه به زندگی اجتماعی بزرگتری وابسته می شویم. به ناچار از فضای بومی فاصله می گیریم وزبان گسترش می یابد چرا که موضوع و اجزای زندگی برای مثال در تهران ویا توکیو بسیار متفاوت وبیشتر به دلیل تنوع موضوع ویا نماد های بیشتری در زندگی است.
دراینجا به نماد ها یی که برای شاعران آشناست وخواننده را به واقعیتی که می شناسد( اسب قایق گاری درشکه اتوموبیل اتوبوس قطار هواپیما وغیره...) روبه رو می کندو یا به نشانه هایی که در گذشته و خاطراتش جای گرفته اند .بسنده می کنیم .
وباید گفت که بومی سرود وجود بومی را به یا د می آورد واز آنچه هست وباید باشد پاسداری میکند
ساده بگویم اگر فردوسی طوسی در زمانه ای که ایران از هر سو مورد تجاوز ترک وتاز ی بود سی سال رنج نمی برد. اکنون شاهنا مه ای وجود نداشت که ماوهمه ی پارسی زبانان آن رابخوانیم ولذت کشف را ببریم وبه آن نیزببالیم..
درخت ممنوع The Forbidden Tree
درختی ستبر A sturdy Tree
مي رويانم I grow
از مرز به مرز from border to border-
درختي ممنوع The forbidden Tree در بهشتي in the Eden
بي نهايت . .of the mighty.
هنوز ميوه ام را مي خورند Yet they ate my fruits
ناخواسته unwillingly
مي خورند they ate
و مي نوشند They drank
عصاره ي خرد The juice of wisdom
كه نفرينش مي كنند. Cursing it
اگرچه كاردهايي Though Knives
از چشمان هيتلري of Hitlered eyes
ميوه ام را پاره پاره كرد shredden my fruits
اگرچه بخا ر though gas
تنفس هيتلري of Hitlered breath
پوسته ام را سوزاند دburned my bark-
من زنده مانده ام I survived
درختي ستبر a sturdy Tree
با شاخه هايي شكسته with broken branches
و ميوه هايي خونين bleeding Fruits
با ريشه هايي شاداب اما but vig or ous roots
كه مي رويند از مرز به مرز . .growing from border to border.
ص چون صلح
صبحي صاف
ابرهاي سپيد
و چلچله هاي سياه.
در بطنم جنيني مي روييد
عشق در چهره اي شگفت.
جيغ مادرم
در غرش ميگ ها پيچيد
درها گشوده ماند
زنان سراسيمه-كوچه هاي صبور
شمارش معكوس
وتوقف ساعت ها
سه دقيقه به يازده
واژه هاي فارسي شكستند در فضا
ص - ل - ح
ص - ا - ف
ص - ب - ح
دست آموزگار رها گرديد
و مدرسه 000 شكافت.
غرش دوم
ديوارها بر شانه هاي شهر
و نعش هاي كوچك
و برادرم در قلب جمعيت
كه بي صدا مي دويد.
جنينم مي گريست
پاهاي برهنه ام- بدون اراداه ام بر آجر و سنگ
مرا با خود مي بردند
صدايش را از لابه لاي زخم وخون مي شنيدم .
[ ص - ل - ح ]
ظهري زرد
درختان بيد صامت
چلچله ها و كوچ
و مهر كه بدون آوايي گرم رفت.
كنار بابونه هاي سپيد زانو زدم
ميگ هاي روسي رفته بودند
تنها تو بودي وخاطره هاي خاك
و كوچه هاي پشت برج*
و چشمان خرمايي ات بر دست هاي كوچكم
بوي بنفش پنيرك و بابونه
و جادوي صدايت بر فراز كلاس-
دندان شيرين و نبض دخترك
كه با حرف آ مي تپيد
آ چون آب
آ چون آزادي
و با حرف ص آرام مي گرفت
ص چون صبح
ص چون صلح.
0000
* پشت برج : نام محله اي است در شهر مسجد سليمان .